غزلی از محمد سلمانی - تاریخ: 1401/10/12 ساعت: 12:03
اگر چه بین من و تو هنوز دیوار است ولی برای رسیدن بهانه بسیار است بـــــرآن سریــم کزین قصـــــه دست برداریم مگر عزیز من ! این عشق دست بردار است کسی به جز خودم ای خوب من چه می داند کـــه از تــــو – از تو بریدن چقدر دشوار است مخــــواه مصلحت اندیش و منطقـــی باشم نمی شود به خدا ، پای عشق در کار است ت...
صبوری می کنم تا تمام کلمات عاقل شوند - تاریخ: 1401/10/12 ساعت: 12:03
دارم هی پا به پای نرفتن صبوری میکنم صبوری میکنم تا تمام کلمات عاقل شوند صبوری میکنم تا ترنم نام تو در ترانه کاملتر شود صبوری میکنم تا طلوع تبسم، تا سهم سایه، تا سراغِ همسایه... صبوری میکنم تا مَدار، مُدارا، مرگ... تا مرگ، خسته از دقالباب نوبتم آهسته زیر لب... چیزی، حرفی، سخنی بگوید مثلاً وقت بسیار ا...
بازیچه - تاریخ: 1401/10/12 ساعت: 12:03
باید که ز داغم خبری داشته باشد ،هر مرد که با خود جگری داشته باشدحالم چو دلیری ست که از بخت بد خویشدر لشکر دشمن پسری داشته باشد !حالم چو درختی است که یک شاخه نا اهلبازیچه ی دست تبری داشته باشدسخت است پیمبر شده باشی و ببینیفرزند تو دین دگری داشته باشد !آویخته از گردن من شاه کلیدیاین کاخ کهن ، بی که در...